حكيم ابوالقاسم فردوسى

450

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

جاماسپ كه بدين گونه پاسخى از او بشنيد ، دلش از آن درد پر از داغ و دود گشت . پس همچنان برپاى و با دلى پر از خشم به زارى اشك از ديدگان بباريد و به اسفنديار گفت : اى پهلوان گيتى ، اگر چه اين چنين دل و روانت تيره گشته است ، ليك اكنون در كار فرشيدورد چه مىگويى كه پيوسته با داغ و درد بوده است و در هرجا كه بود ، چه در رزم و چه در بزم ، همواره بر گرزم نفرين مىكرد . ولى سرانجام تنش را ديدم كه پر از زخم شمشير گشته و كلاهخود و جوشنش دريده شده است چنان كه از ديدنش بدانسان ، جان من به زارى از تنم مىگسلد . چون جاماسپ آنگونه از فرشيدورد بگفت ، رخسار اسفنديار پر از خون و دلش پر از درد گشت و گفت : اى پهلوان دلير و اى مهتر شيردل كه اين چنين زار گشتى ، من از زخمهاى تو آزرده‌ام و رخسار را به خون جگر شسته‌ام . آنگاه چون دلش بازآمد ، به جاماسپ گفت : چرا تا كنون اين سخن را نهان داشته بودى ؟ اكنون بفرماى تا چند آهنگر بيآورند و اين بند را از پاى من بسايند . پس جاماسپ آهنگران را با سندان پولادين و پتك گران بيآورد و آهنگران آن زنجير و بند آهن و بند گردن و نيز آن بند رومى را كه بسان پل بسته بودند « 1 » ، بسودند . ليك آن كار به درازا كشيد و دير گشت . اسفنديار در بند از آن آهستگى ايشان سبكدل گشت و به آهنگر گفت : اى شوم دست ، چگونه است كه مىبندى ، ليك به هنگام شكستن نمىتوانى ؟ پس دست از او كشيد و برپاى خاست و اندوهگين با آن بند درآويخت و پاى بيازيد و دست بپيچيد و همهء آن بند و زنجير را در هم شكست . چون آن زنجيرها را بشكست ، بىتوش و توان گشت و از آن درد بيافتاد و بيهوش شد . جاماسپ ستاره‌شناس كه آن شگفتى را بديد ، بر اسفنديار نامدار آفرين بكرد . چون اسفنديار - آن پهلوان زورمند - به هوش آمد ، همهء آن بند و زنجيرها را در پيش خود نهاد و گفت : اين پيشكشهاى گرزم ، ما را در رزم و بزم به كار مىآيد . آنگاه با

--> ( 1 ) - بستن بسان پل بدين گونه است كه ريسمان يا زنجيرى بر كمر كسى يا چيزى ببندند و آن را از 2 سو بكشند تا صدا كند . برهان قاطع ، ماده پل .